تلنگر …

۹ ساله که بودم توان خیر مدرسه‌ساز شدنو نداشتم، البته الانم ندارم. همه‌ی پس‌اندازم یک اسکناس پونصد تومنی بود اونم برای روزهای بارونی که بتونم مدرسه تا خونه رو با تاکسی‌تلفنی بیام.

یه سالی گذشت و دیدم نزدیک عید که می شه گروه‌های موسیقی و تئاتر میرن بهزیستی و واسه بچه‌ها برنامه اجرا می‌کنن. می‌خواستم سنتور و ببوسم و بذارم کنار که پشیمون شدم. با خودم رؤیای ۲۰ سالگی و روزای آخر اسفند و بهزیستی رو بافتم. اونقدر بافتم و بافتم که نخ کم اومد! که رؤیای دوران بچگی یادم رفت و سنتور و گذاشتم تو کمد پشت لباسای مجلسی.

خواستم برم کلاس نقاشی. می‌شد یه جور دیگه به رؤیا رسید. رؤیای نمایشگاه نقاشی به حمایت از کودکان بی‌سرپرست.نمی‌دو نم چرا اما هیچ‌وقت تو هیچ کلاس نقاشی ثبت‌نام نکردم!

۱۴ سالم بود که راهی کلاس تئاتر شدم.رؤیای ۹ سالگی رنگ گرفت اما چیزی نگذشت که کلاس تعطیل شد.

گاهی با خودم تکرار می‌کردم:هم‌اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم.شماره حساب ۳۴۳۴ بانک ملی ایران شعبه اسکان (بنیاد امور بیماری‌های خاص)

تا اینکه رسیدم به فیس بوک و صفحه‌ی بنیاد کودک اما اون هم به جایی نرسید.باید تضمین می‌کردی که حداقل ماهی ۵۰ هزار تومن برای یه بچه هزینه می‌کنی تا بتونی ببینیش یا باهاش بری بیرون.

چند ماهی گذشت تا اینکه به شب به راه جدید باز شد.یکی از شب‌های ماه رمضون، قبل از افطار به خودم خندیدم.به اینکه روزه نبودم نه، به اون وقتا که گذشت و من فکر می‌کردم نمیتونم کاری کنم، به روزهای تکراری که مثل همه می‌رفتم دانشگاه، به ساعت و دستبندم، به لاک ناخنم خندیدم.

چه رؤیای دردناکی.چقدر حرف زدن با بچه‌ای که منتظر قرمز شدن چراغ‌راهنماست تا بیاد وسط چهارراه و آدامس بفروشه درد داره.چقدر تصویر بچه‌ی بی‌سرپرست که وسایلشو جمع کرده و راهی بهزیستی شده نامرده.شبیه یه سیلی که غروب یه روز پاییزی زیر گوشت کوبیده می شه.

همون روزا بود که فهمیدم شهرک شریعتی فقط مسیر فرار از ترافیک نیست…!

در خونه علم بازه به روی همه‌ی اونایی که میخوان هر روز یه تلنگر بزنن به خودشون و زندگیشون … میدان مازندران – خ ایرانمهر – ابوذر یکم – پلاک دهم- خانه علم
نوشته‌ی کیمیا از اعضای جمعیت امام علی گرگان

photo_2016-12-12_22-44-10

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *